تبليغاتX
دستنوشته های من
سولماز نصیری

 

10 عملی که به مغز ما صدمه می‌زند! (متن دو زبانه)

كسانی كه صبحانه نمی‌خورند قند خونشان به سطح پائینتری افت می‌كند. این امر باعث تامین نامناسب مواد غذائی برای مغز و در نتیجه افت فعالیت مغزی می‌شود...
 
1. No Breakfast
1.نخوردن صبحانه
People who do not take breakfast are going to have a lower blood sugar level. This leads to an insufficient supply of nutrients to the brain causing brain degeneration.
كسانی كه صبحانه نمی‌خورند قند خونشان به سطح پائینتری افت می‌كند. این امر باعث تامین نامناسب مواد غذائی برای مغز و در نتیجه افت فعالیت مغزی می‌شود.
 
2 . Overeating
2. پرخوری
It causes hardening of the brain arteries, leading to a decrease in mental power.
این امر باعث تصلب شرائین (سختی دیواره رگهای) مغز شده و منجر به كاهش قدرت ذهنی می‌شود.
 
3. Smoking
3- دخانیات
It causes multiple brain shrinkage and may lead to Alzheimer disease.
این امر باعث كوچك شدن چند برابری مغز و منجر به آلزایمر می‌شود.
 
4. High Sugar consumption
4. استفاده زیاد قند و شكر
Too much sugar will interrupt the absorption of proteins and nutrients causing malnutrition and may interfere with brain development.
استفاده زیاد قند و شكر جذب پروتئین و مواد غذائی را متوقف می‌كند  و منجر به سوء تغذیه و احتمالا اختلال در رشد مغزی خواهد شد
 
5. Air Pollution
5. آلودگی هوا
The brain is the largest oxygen consumer in our  body. Inhaling polluted air decreases the supply of oxygen to the brain, bringing about a decrease in brain efficiency.
مغز بزرگترین مصرف كننده اكسیژن در بدن ماست. دمیدن هوای آلوده باعث كاهش اكسیژن تامینی مغز شده و منجر به كاهش كارآیی مغز می‌شود.
 
6 . Sleep Deprivation
6. كمبود خواب
Sleep allows our brain to rest.. Long term deprivation from sleep will accelerate the death of brain cells..
خواب به مغزمان اجازه استراحت می‌دهد. دوره طولانی كاهش خواب منجر به شتاب گیری مرگ سلولهای مغزی خواهد شد.
 
7. Head covered while sleeping
 7. پوشاندن سر به هنگام خواب
Sleeping with the head covered increases the concentration of carbon dioxide and decrease concentration of oxygen that may lead to brain damaging effects.
 خوابیدن با سر پوشیده باعث افزایش تجمع دی اكسید كربن و كاهش تجمع اكسیژن شده و منجر به تأثیرات مخرب مغزی خواهد شد.
 
8. Working your brain during illness
8.كار كشیدن از مغزتان در هنگام بیماری
Working hard or studying with sickness may lead to a decrease in effectiveness of the brain as well as damage the brain.
كار سخت یا مطالعه در زمان بیماری ممكن است منجر به كاهش كارآئی مغز و در نتیجه صدمه مغزی شود
 
9. Lacking in stimulating thoughts
9.كاهش افكار مثبت
Thinking is the best way to train our brain, lacking in brain stimulation thoughts may cause brain shrinkage.
فكر كردن بهترین راه برای تمرین دادن به مغزمان است. كاهش افكار مثبت مغزی ممكن است باعث كوچك شدن مغز شود.
 
10. Talking Rarely
10. كم حرفی
Intellectual conversations will promote the efficiency of the brain
مكالمات انتزاعی منجر به رشد كارآئی مغز خواهد شد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 18:36  توسط سولماز نصیری  | 

 

خدایا شکرت! نه فقط به خاطر اون چیزایی که نخواستم و بهم دادی!

نه! ... شکرت به خاطر چیزایی هم که خواستم و خواستم و خواستم ،...، ولی بهم ندادی!

چیزایی که فکر می کردم داشتنشون یعنی تهِ تهِ خوشبختی!

که وقتی بهشون نمی رسیدم، شاکی می شدم که چرا منو نمی بینی؟؟؟ چرا صدامو نمی شنوی؟؟؟

و ... حالا تازه می فهمم که تموم اون لحظه ها منو دیدی ، صدا مو شنیدی، اما نخواستی بهشون برسم،چون تو "عالم الغیبی"،تویی که حاکم بر زمان و مکانی، فقط تویی که از درون و باطن هر چیز آگاهی...

جوابمو نمی دادی، چون می دونستی داشتنشون به نفعم نیست.چون نمی خواستی بشکنم، حقیر بشم .چون می خواستی بهتر شو برام رقم بزنی! چون تنها تویی که : مدبری، وَدوودی، مُعینی، ....

خدایا!حالا می فهمم: " اَرحَمَ الراحِمین"یعنی چی؟!!!

که :" اِنَََََ اللهَ عَلیمٌ بَصیر " معنیش چیه؟!!!

خدایا شُکرت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:45  توسط سولماز نصیری  | 

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست، تو باید از آن ها دست بکشی.

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است، شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت داده ام، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک تر و نزدیک تر می کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از خدا خواستم، و باز خدا گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود را از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان گونه که او مرا دوست دارد،
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:40  توسط سولماز نصیری  | 

زیر باران: داستانی از میترا الیاتی

مجموعه داستان "مادمازل كتی و داستان‌های دیگر" در سال 1380 توسط انتشارات چشمه منتشر شد كه به همراه كتاب "بعد از آن شب" نوشته مرجان شیرمحمدی جایزه گلشیری را از آن خود ساخت....
 
زیر باران
زن از پیاده رو به خیابان پر از ماشین نگاه كرد و گفت: «بگو ببینم بدجنس ناقلا دیشب دلت برام تنگ نشد؟» 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:42  توسط سولماز نصیری  | 

مادری که یک چشم داشت و پسرش خجالت می‌کشید!
مادری که یک چشم داشت و پسرش خجالت می‌کشید!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
 
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:38  توسط سولماز نصیری  | 

داستان زیبای انسان و اختیار!
و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمی‌توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.می‌ترسید و مردد بود...
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:27  توسط سولماز نصیری  | 

      امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف  بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای تفاق خوبی که دیروز در      زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب       لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی       فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو  خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی   جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی  چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی  تا از آخرین شایعات با خبر شوی.  تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً      وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می  کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.  تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری،   بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را  دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را  جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون  را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.  موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب   به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من  شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!  احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من  صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که   چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر   یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی   سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق   منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.  آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد،  من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.

     

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:46  توسط سولماز نصیری  | 

قطاری که به مقصد خدا می‌رفت٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست٬ کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرن‌ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می‌ایستاد٬ کسی کم می‌شد. قطار می‌گذشت و سبک می‌شد. زیرا سبکی قانون راه خداست. قطاری که به مقصد خدا می‌رفت٬ به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر فرمود: ‌اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند. اما اینجا ایستگاه آخرین نیست. مسافرانی که پیاده شدند٬ بهشتی شدند. اما اندکی٬ باز هم ماندند٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: دورود بر شما٬ راز من همین بود. آن که مرا می‌خواهد٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:9  توسط سولماز نصیری  | 

7 كلید برای آداب ملاقات (به ویژه جنس مخالف)

 

 

آمادگی برای ملاقات، اعصاب خیلی از افراد مجرد را خرد می‌كند، و آنها را دچار
استرس می‌نماید- نگرانی راجع به لباس پوشیدن، حرف زدن و رفتار خودشان- اما با به كارگیری پیشنهادهای دكتر فیل، مشكل حل خواهد شد.

1- لباس مناسب بپوشید. لباسهای زننده و محرك نپوشید.

2- به موقع سر قرار حاضر شوید، در غیر این صورت طرف مقابل از شما می‌پرسد، " چه چیزی از این دیدار مهمتر بوده است؟"

3- كارهای خود را برنامه ریزی كنید، و حرفهایی را در ذهن خود داشته باشید.

4- 100 درصد روی ملاقات خود تمركز نمایید. موبایل و دیگر وسایل پیام رسان خود را خاموش كنید.

5- كارها و مشكلات خود را چك نمایید. قرار ملاقات را به خاطر مشكلات ، برهم نزنید.

6- با دقت به حرفهای طرف مقابل خود گوش بدهید.

7- به اتمام برسانید. ملاقات را به خوبی به پایان برسانید، مثلا بگویید، " راستی خیلی خوش گذشت."
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:37  توسط سولماز نصیری  | 

                              
گزیده اشعار خالق شازده کوچولو
آیا راست است که آدمی ‌از عشق می‌میرد؟ شاید... پاسخ‌ها را بعدها فهمیدم....
  
تنها به سوی تو
با خویشتن و سفر
شادمانه باز می‌گردم،
با کوهها، طوفان و شن
که معبود من بودند
باز می‌گردم
با خویشتن، سفر و آنچه معبود من بودند،
تنها به سوی تو ...
**********

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:0  توسط سولماز نصیری  | 

وقت اضافی برای خدا

لطفا تا آخرش بخونید

چقدر خنده داره
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت
فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم
فوتبال مثل باد می گذره!


چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا
مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با
همون مقدار پول به خرید می ریم کم
به چشم میاد!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:3  توسط سولماز نصیری  | 

م ترين انسان روی زمین

یکي از دوستان شيوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوري بود. روزي اين تاجر به طور تصادفي تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بيمار گشت و در بستر افتاد.

شيوانا به عيادتش رفت و بر بالينش نشست. اما مرد تاجر نمي توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر مي شد. شيوانا دستي روي شانه دوست بيمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داري آرام ترين انسان روي زمين را به تو نشان بدهم که وضعيتش به مراتب از تو بدتر است ولي با همه اين ها آرام ترين و شادترين انسان روي زمين نيز هست!؟

دوست شيوانا تبسم تلخي کرد و گفت: مگر کسي مي تواند مصيبتي بدتر از اين را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شيوانا سري تکان داد و گفت: آري برخيز تا به تو نشان بدهم.
مرد تاجر را سوار گاري کردند و شيوانا نيز در کنار گاري پاي پياده به حرکت افتاد. يک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستي رسيدند که زلزله يک سال پيش آن را ويران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شيوانا سراغ مرد جواني را گرفت که لقبش آرام ترين انسان روي زمين بود.
وقتي به منزل آرام ترين انسان رسيدند دوست بيمار شيوانا جواني را ديد که درون کلبه اي چوبي ساکن شده است و مشغول نقاشي روي پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شيوانا نگريست و در مورد زندگي آرامترين انسان پرسيد.
شيوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالي که آرام ترين انسان براي آن ها غذا تهيه مي کرد براي تاجر گفت که اين مرد جوان، ثروتمندترين مرد اين ديار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کليه فرزندان و فاميل هايش را هم از دست داده است. او آرام ترين انسان روي زمين است چون هيچ چيزي براي از دست دادن ندارد و تمام اين اتفاقات ناخوشايند را بخشي از بازي خالق هستي با خودش مي داند. او راضي است به هر چه اتفاق افتاده است و ايام زندگي خود را به عالي ترين شکل ممکن سپري مي کند. او در حال بازسازي دهکده است و قصد دارد دوباره همه چيز را آباد کند و در تنهايي روي پارچه طرح هاي آرام بخش را نقاشي مي کند و به تمام سرزمين هاي اطراف مي فروشد.
مرد تاجر کمي در زندگي و احوال و کردار و رفتار آرام ترين انسان روي زمين دقيق شد و سپس آهي عميق از ته دل کشيد و گفت: فقط کافي است راضي باشي! آرامش بلافاصله مي آيد!

در اين هنگام آرام ترين انسان روي زمين در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالي که لبخند مي زد گفت: فقط رضايت کافي نيست! بايد در عين رضايت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازي را هم دايم در وجودت شعله ور سازي بايد در عين رضايت دائم، جرات داشتن آرزوهاي بزرگ را هم در وجود خودت تقويت کني. تنها در اين صورت است که آرامش واقعي بر وجودت حاکم خواهد شد.




 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:49  توسط سولماز نصیری  | 




در کتاب « آخرین سفر شاه » نوشته :
دوستان اشرف پهلوی او را سایپا می خواندند، SAIPA! ‏،


كه ظاهرا نام شركت اتومبیل سازی
یعنی سایپا است ،
سایپا مخفف كلمات زیر است:
Son Altess Imperial Princess Ashraf

كلمات بالا به زبان فرانسوی میشود:

والاحضرت همایون شاهدخت اشرف

که اگر حرف اولش رو برداریم می شود SAIPA

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:22  توسط سولماز نصیری  | 


بعضي از آدمها جلد زركوب دارند. بعضي جلد سخت و ضخيم و بعضي جلد نازك . بعضي سيمي و فنري هستند . بعضي اصلا" جلد ندارند.
بعضي از آدمها با كاغذ كاهي چاپ ميشوند و بعضي از كاغذ خارجي .
بعضي از آدمها ترجمه شده اند.
بعضي از آدم ها تجدبد چاپ ميشوند و بعضي از آدم ها فتوكپي يا رونوشت آدم هاي ديگرند.
بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ ميشوند و بعضي از آدم ها صفحات رنگي دارند.
-بعضي از آدم ها عنوان و تيتر دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشته اند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفظ است.
بعض از آدم ها قيمت روي جلد دارند، بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند و بعضي از آدم ها را ميتوان در كيف مدرسه گذاشت.
بعضي از آدم ها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته ميشوند. بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي و معما دارند و بعضي از آدمها فقط معلومات عمومي هستند.
بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند . بعضي از آدم ها زيادي غلط دارند و بعضي از غلط هاي زيادي!
از روي بعضي از آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها بايد جريمه نوشت. و با بعضي از آدم ها هيچوقت تكليف ما روشن نيست.
بعضي از آدم ها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آنها را بفهميم و بعضي از آدم ها را بايد نخوانده دور انداخت.
بعضي از آدم ها قصه هايي هستند كه مخصوص نوجوانان نوشته ميشوند و بعضي مخصوص بزرگسالان
-بعضي از آدم هايي كه مخصوص نوجوانان نوشته ميشوند خيلي كودكانه و سطحي هستند. اين جور آدم ها وقتي با بچه ها حرف مي زنند ، هي دهن شان را غنچه ميكنند ، هي زور ميزنند و كلمات را كج و كوله ميكنند . آنها به جاي اينكه مثل " بچه ي آدم " حرف بزنند، بچه گانه حرف ميزنند و اداي بچه ها را در ميآورند.

حالا فكر كنيم كه ما از كدوم دسته هستيم؟؟؟؟!!!!!!!
__________________
درباره هرچه می گویی فکر کن ولی هرچه را فکر می کنی مگو .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:7  توسط سولماز نصیری  | 

«گل آفتابگردان رو به نور می‌چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردان‌ایم. اگر
آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان،
 کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.‌»

این‌ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می‌کردم که خورشید کوچکی بود در
زمین که هر گلبرگش، شعله‌ای بود و دایره‌ای داغ در دلش می‌سوخت.

آفتابگردان به من گفت: «وقتی دهقان، بذر آفتابگردان را می‌کارد، مطمئن است که
او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ‌وقت، چیزی را با خورشید اشتباه نمی‌گیرد‌
 اما انسان همه‌چیز را با خدا اشتباه می‌گیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می‌داند. او جز دوست‌داشتن آفتاب و فهمیدن 
خورشید، کاری ندارد. او همه‌ی زندگی‌اش را وقف نور می‌کند. در نور به دنیا می‌آید و در نور می‌میرد، نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دل‌خوشی آفتابگردان، تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می‌میرد و بدون خدا، انسان.»
او ادامه داد: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی
 که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. من فاصله‌هایم را با نور پر‌می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه پر‌می‌کنی؟»
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت‌وگوی من و آفتابگردان، ناتمام ماند. او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش، بوی خورشید می‌داد و آخرین صحبت‌هایش هنوز در گوش‌هایم طنین انداخته بود: «نام آفتابگردان، همه را به یاد آفتاب می‌اندازد. نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟»
آن‌وقت بود که شرمنده‌ از خدا، رو به آفتاب گریستم...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 14:11  توسط سولماز نصیری  | 

 

70 نكته اندرزهاي كوچك زندگي


1- روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.
2- حداقل سالی یکبار طلوع آفتاب را تماشا کن.
3- برای فردایت برنامه ریزی کن.
4- از عبارت«متشکرم»زیاد استفاده کن.
5- بدان در چه وقت باید سکوت کنی.
6- زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.
7- احمقانه رفتار مکن.
8- برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر.
9- اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر.
10- همیشه در حال آموختن باش.
11-آنچه می دانی به دیگران بیاموز.
12- روز تولدت یک درخت بکار.
13- دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر.
14- از مکانهای مختلف عکس بگیر.
15- راز دار باش.
16- فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن.
17- به دیگران متکی نباش.
18- هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن.
19- اشتباه هایت را بپذیر.
20- بدان که تمام اخباری که می شنوی درست نیست.
21- بعد از تنبیه بچه هایت , آنها را در آغوش بگیر و نوازش کن.
22- گاهی برای خودت سوت بزن.
23- شجاع باش , حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی , هیچکس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد.
24- هیچوقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.
25- به کسی کنایه نزن.
26- از بین کتاب هایت آنهایی را امانت بده که بازگشتشان برایت مهم نباشد.
27- به بچه هایت بگو که آنها فوق العاده اند.
28- هرگز به همسرت خیانت نکن.
29- سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی , شانس گاهی اوقات خیلی آرام در می زند.
30- همیشه ساعتت را پنج دقیقه جلو بکش.
31-کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن شاید تنها داروی او باشد
32-وقتی با بچه ها بازی می کنی سعی کن آنها برنده شوند
33-هیچگاه در دستگاه پیغام گیر تلفن پیام بی معنی و نامفهوم نگذار
34-وقت شناس باش
35-از افراد ناشایست دوری کن
36-در پول دادن به بچه هایت خسیس نباش
37-اصالت داشته باش
38-هیچ وقت به سیاستمداران اعتماد نکن
39-از حدی که لازم است مهربانتر باش
40-وقتی عصبانی هستی به هیچ کاری دست نزن
41-بهترین دوست همسرت باش
42-تا وقتی شغل بهتری پیدا نکرده ایی شغل فعلیت را از دست مده
43-سعی کن مفید ترین و با احساس ترین آدم روی زمین باشی
44-از کسی کینه به دل نگیر
45-برای تمام موجودات زنده ارزش قائل شو
46-شکست را به راحتی بپذیر.
47- وقتی پیروز شدی فخر فروشی نکن.
48- خودت را در گیر مسائل بی اهمیت نکن.
49- هرگز به کسی نگو که خسته و افسرده به نظر می آید.
50- همیشه به قولت وفادار باش.
51- تا می توانی جدایی ها را به وصل تبدیل کن.
52- عادت کن که همیشه حتی زمانی که ناراحت هستی خودت را سرحال نشان دهی.
53- زندگی را سخت نگیر.
54- هیچ وقت قمار بازی نکن.
55- وقتی با کار سختی روبرو شدی به خودت تلقین کن که شکست غیر ممکن است.
56- از وسایلت به خوبی محافظت کن.
57- انتظار نداشته باش که پول برایت خوشبختی بیاورد.
58- برای تغییر دادن دیگران بیش از این تلاش نکن.
59- همیشه خوش ظاهر و شیک پوش باش.
60- پلها را از بین نبر شاید مجبور شوی بار دیگر از رودخانه عبور کنی.
61- خودت را دست کم نگیر.
62- متواضع و فروتن باش.
63- در ماشینت را همیشه قفل کن.
64- قدرت بخشندگی را از یاد مبر.
65- نسبت به مردمی که به تو می گویند خیلی صادق و بی ریا هستی محتاط باش.
66- دوستی های قدیم را دوباره تازه کن.
67- سعی کن زندگی همواره برایت پیام داشته باشد.
68- کتاب مورد علاقه ات را برای بار دوم بخوان.
69- طوری زندگی کن که روی سنگ قبرت بنویسند: شخصی که از هیچ چیز در زندگیش پشیمان نبود.
70-بدان در چه وقت باید سکوت کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:52  توسط سولماز نصیری  | 

 

 

از اشتباهات دیگران درس بیاموزیم، چون زندگی

آنقدر طولانی نیست تا همه آنها را خودمان تجربه

 کنیم

ایمان داشته باش که کوچک ترین محبت از ضعیف

 ترین حافظه ها پاک نمی شود

هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری

 آرزوی دیگران است؟

در اندیشه آنچه کرده ای مباش، دراندیشه آنچه

نکرده ای باش

امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت

بشمار، شاید فردا احساسی باشد اما …عزیزی

نباشد.

عاقل آنچه را که می داند ،نمی گوید

ولی آنچه را که می گوید ، می داند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:49  توسط سولماز نصیری  | 

روزي سنگ تراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد مي شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر مي كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگان.مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي‌تر مي‌شدم. در همان لحظه او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت‌رواني نشسته بود همه مردم به او تعظيم مي‌كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي‌آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد. كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و ان طرف هل داد.اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگ است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.همان طور كه با غرور ايستاده بود. ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد مي‌شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگ‌تراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:45  توسط سولماز نصیری  | 

مرسوم است که بعد از تولد دختر چند درخت ( نهال) کاشته می شود و هنگام ازدواج فروخته میشود و صرف خرید جهیزیه دختر می شود.
پیش از تولید( پیش از عروسی):
مطالب و عکسهایی که عروس و داماد آینده باهم انداخته اند و دارند بصورت کتابچه به چاپ می رسد و سپس جهت بعضی هزینه های روز عروسی به میهمانان فروخته می شود.
و اما شرح مراسم و جشن روز عروسی:
جشن عروسی 3 روز می باشد. روز اول فامیل و بستگان نزدیک دعوت می شوند. روز دوم کلیّه بستگان،آشنایان، همسایگان، فامیل، و… دعوت می شوند. روز سوم جشن مذهبی می باشد.
***
در روز سوم عروس و داماد زانو می زنند کنارهم و اذکار و مطالب خاصی را می گویند.
و در روز آخر نیز داماد روی لباس عروس زانو می زند و این به این معنی است که بگوید و ثابت کند که مرد سلطان خانه است و حرف اوّل و آخر را او در منزل خواهد زد( می زند). ولی عروس هم (مانند تمام عروسهای دنیا) حواسش جمع است و وقتی داماد ایستاده است که پای داماد را لگـد می کند تا به قولی بگوید: " کورخوندی! "
سپس عروس و داماد بسوی کودکان می روند و بسویشان سکّـه پرت می کنند.
بعد بستگان نزدیک عروس، عــروس را می دزدند! و او را بهمراه نزدیکان به رستوران و کافی شاپ می برند و تا میتوانند می خورند و خرج می کنند و داماد نیز باید دنبال عروس بگردد و هروقت عروس را بهمراه نزدیکانش پیداکرد تمام هزینه رستوران را حساب کند.
درآخر بستگان دربهای منزل عروس و داماد را با روبان و تاج گل می بندند و اجازه خروج نمی دهند. سپس عروس و داماد باید به ماه عسل بروند، قبل از حرکتشان که جلو آنها را بستند(می بندند) و به شرط دادن پول یا قول میهمانی دیگر داماد، مجوز عبور و رفتن عروس وداماد به ماه عسل را می دهند !
__________________
عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده است ودر اوج ایثارش به قساوت
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:11  توسط سولماز نصیری  | 

 
زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.

سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

5- از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.

6- بیشتر بازی کنید.

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.
 
  
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:16  توسط سولماز نصیری  | 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 14:11  توسط سولماز نصیری  | 

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.

وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.

روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !

پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،
اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،
بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!


ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است


--------------------------------------------------------------------------------

جمله روز : تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:30  توسط سولماز نصیری  | 

 



1-هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت كن تا با چشم هایت.( ضرب المثل آلمانی)
2 - مردی كه به خاطر " پول " زن می گیرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )
3- لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چینی )
4- زنی سعادتمند است كه مطیع " شوهر" باشد. ( ضرب المثل یونانی )
5- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگلیسی )
6- زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگلیسی )
7- زن و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. ( ضرب المثل آلمانی )
8 - داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت . ( ضرب المثل لهستانی )
9- دختر عاقل ، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. ( ضرب المثل ایتالیایی)
10 -داماد كه نشدی از یك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )
11- دو نوع زن وجود دارد؛ با یكی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. ( ضرب المثل ایتالیایی )
12- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق كن . ( ضرب المثل آذربایجانی )
13- برای یافتن زن می ارزد كه یك كفش بیشتر پاره كنی . ( ضرب المثل چینی )
14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب كن . ( ضرب المثل چینی )
15- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر. ( ضرب المثل اسپانیایی)
16- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركی )
17- ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)
18- ازدواج مثل یك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد. ( ضرب المثل اسپانیایی )
19- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی )
20- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است . ( سقراط )
21- ازدواج مثل اجرای یك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط یك اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممكن خواهد بود. ( بورنز )
22- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود. ( رولاند )
23- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است . ( ناپلئون )
24- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازی)
25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست ، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم . ( خانم پرل باك )
26- با زنی ازدواج كنید كه اگر " مرد " بود ، بهترین دوست شما می شد . ( بردون)
27- با همسر خود مثل یك كتاب رفتار كنید و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانید . ( سونی اسمارت)
28- برای یك زندگی سعادتمندانه ، مرد باید " كر " باشد و زن " لال " . ( سروانتس )
29- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می خواهد. ( كریستین )
30- تا یك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی های یكدیگر را نمی بینند. ( اسمایلز )
__________________
شما هرگز نمی توانید به سوی موفقیت گام بردارید ، مگر این که آمادگی شکست را نیز در خود سراغ داشته باشید .
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:25  توسط سولماز نصیری  | 

 

once all the scientists die and go to heaven

They decide to play Hide-n-seek

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند
آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند

Unfortunately Einstein is the one who has the den
He Is supposed to count up to ۱۰۰
and then start searching

متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.
او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

Everyone starts hiding except Newton

همه پنهان شدند الا نیوتون …

Newton just draws a square of ۱ meter
and stands in it Right in front of
Einstein

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.
دقیقا در مقابل انشتین.

Einstein s
counting…۹۷, ۹۸, ۹۹.۱۰۰

انشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰

He opens his eyes and finds Newton standing in front
Einstein says Newton s out… Newton s out

او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش
ایستاده.انشتین فریاد زد نیوتون بیرون(سوک سوک (یا همان ساک ساک) نیوتون بیرون( سو ک سوک).

Newton denies and says I am not out
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.


He claims that he is not Newton
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.


All the scientists come out to see how
he proves that he is not Newton

تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن
تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…

Newton says I am standing in a square of area ۱m squared
That makes me Newton per meter squared

نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام…
که منو نیتون بر متر مربع میکنه

Since one Newton per Meter squared is one Pascal
I\'m Pascal, Therefore Pascal is out

از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد
بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال ساک ساک _(سوک سوک).
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 7:24  توسط سولماز نصیری  | 

 

دو خط موازی زائیده شدند. پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشان تپید. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.

خط اولی گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لرزید.

خط اولی گفت: و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ.

من روزها کار می کنم.می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم، یا خط کنار یک نردبان.

خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت.

خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.

و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.

دو خط موازی لرزیدند. به هم دیگر نگاه کردند. و خط دومی پخی زد زیر گریه. خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا می شود. خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند. هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید ناامید شد. ما از صفحه خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد.

آنها از دشتها گذشتند... از صحراهای سوزان... از کوهای بلند... از دره های عمیق... از دریاها... از شهرهای شلوغ... سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند.

ریاضی دان به آنها گفت: این محال است. هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب می کنید.

فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت.

پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است.

شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.

ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج می شوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید.

فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محال است.

و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت:

شما به هم می رسید. نه در دنیای واقعیات. آن را در دنیای دیگری جستجو کنید.

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند.

اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت.

« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »

خط اولی گفت: این بی معنیست.

خط دومی گفت: چی بی معنیست ؟

خط اولی گفت: این که به هم برسیم.

خط دومی گفت: من هم همینطور فکر می کنم و آنها به راهشان ادامه دادند.

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی می کرد.

خط اولی گفت: بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم.

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.

خط اولی گفت: در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت.

و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش.

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها دو خط کنار ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 16:34  توسط سولماز نصیری  | 

پژمان بازغی (بازیگر) ---- مستانه مهاجر (تدوینگر)

رخشان بنی‌اعتماد (کارگردان) ---- جهانگیر کوثری (تهیه‌کننده، مجری)

کمند امیرسلیمانی (بازیگر) ---- ورقا عامری (عکاس)

تهمینه میلانی (کارگردان) ---- محمد نیک‌بین (تهیه‌کننده)

لادن طباطبایی (بازیگر) ---- سعید تهرانی‌ (بازیگر، تهیه‌کننده)

مهناز افضلی (بازیگر) ---- حسن پورشیرازی (بازیگر)

حمید سمندریان (کارگردان) ---- هما روستا (بازیگر)

بهزاد فراهانی (بازیگر)---- فهمیه رحیم‌نیا (نویسنده)

افسر اسدی (بازیگر) ---- اصغر همت (بازیگر)

محمد رحمانیان (کارگردان) ---- مهتاب نصیرپور (بازیگر)

امین تارخ (بازیگر) ---- منصوره شادمنش (نویسنده)

مینا جعفرزاده (بازیگر)---- بهمن زرین‌پور (کارگردان)

جمشید آهنگرانی (نویسنده)---- منیژه حکمت (کارگردان)

حسن جوهرچی (بازیگر) ---- مهناز بیات (منشی صحنه)

لادن مستوفی (بازیگر ) ---- شهرام اسدی (کارگردان)

الهام چرخنده (بازیگر) ---- فرشید نوابی (بازیگر)

شاهرخ فروتنیان‌‌ (بازیگر) ---- افسانه چهره‌آزاد (بازیگر)

آتیلا پسیانی (بازیگر) ---- فاطمه نقوی (بازیگر)

کامبوزیا پرتویی (کارگردان) ---- فرشته صدرعرفانی (بازیگر)

مائده طهماسبی (بازیگر) ---- فرهاد آئیش (بازیگر)

داریوش مهرجویی(کارگردان) ---- وحیده محمدی‌فر (فیلمنامه نویس و منشی صحنه)

نادر مقدس (کارگردان) ---- افسانه منادی (کارگردان)

علیرضا امینی (کارگردان) ---- فرناز جمشیدی مقدم (منشی صحنه)

محمود پاک نیت (بازیگر) ---- مهوش صبرکن (بازیگر)

محمدرضا شریفی‌نیا (بازیگر) ---- آزیتا حاجیان (بازیگر)

هومن حاجی عبدالهی (مجری، بازیگر) ---- سلیمه قطبی (بازیگر رادیو)

محسن قاضی‌مرادی (بازیگر) ---- مهوش وقاری (بازیگر)

داود رشیدی (بازیگر) ---- احترام برومند (مجری، بازیگر)

بهروز افخمی (کارگردان) ---- مرجان شیرمحمدی (بازیگر، نویسنده)

بهاره رهنما (بازیگر) ---- پیمان قاسم‌خانی (فیلمنامه‌نویس)

شهرام شکیبا (مجری، شاعر) ---- مهسا ملک مرزبان (مجری)

مهرداد شکرآبی (بازیگر) ---- عاطفه رضوی (بازیگر)

احمد حامد (تهیه‌کننده) ---- فاطمه معتمدآریا (بازیگر)

ابوالفضل جلیلی (بازیگر) ---- مریم اشرفی (عکاس)

کتایون ریاحی (بازیگر) ---- فرشید رحیمیان (مدیرتولید)

محمدرضا فروتن (بازیگر)---- سحر ابراهیمی (فیلمبردار پشت صحنه)

سارا خوئینی‌ها (بازیگر ) – سابق – یوسف مرادیان (بازیگر)

محسن مخملباف (کارگردان) ---- مرضیه مشکینی (طراح صحنه، کارگردان)

شقایق دهقان (بازیگر) ---- محراب قاسم‌خانی (طراح صحنه، نویسنده)

فریال بهزاد (کارگردان)---- رضا آزادی (فیلمبردار)

علی دهکردی (بازیگر) –-- آفرین چیت ساز (طراح لباس)

محمد اصفهانی (خواننده) ---- لیدا جوادی (بازیگر)

رویا تیموریان (بازیگر) ---- مسعود رایگان (بازیگر)

اصغر فرهاد (کارگردان) ---- پریسا بخت‌آور (کارگردان)

زیبا بروفه (بازیگر) ---- پیام صابری (گریمور)

لیلا حاتمی (بازیگر) ---- علی مصفا (بازیگر)

گلاب آدینه (بازیگر) ---- مهدی هاشمی (بازیگر)

داریوش فرهنگ (بازیگر) – سابق – سوسن تسلیمی (بازیگر)

سیما تیرانداز (بازیگر) ---- مجید جوزانی (تهیه کننده)

لیلی رشیدی (بازیگر) – سابق – نیما بانکی (بازیگر)

امین حیایی (بازیگر) ---- نیلوفر خوش خلق (بازیگر)

ابوالفضل پور عرب (بازیگر) – سابق – آناهیتا نعمتی (بازیگر)

حسین عرفانی (دوبلر) --- شهلا ناظریان‌ (دوبلر)

کوروش تهامی (بازیگر) – سابق – شبنم طلوعی (بازیگر)

گوهر خیراندیش (بازیگر) ----- مرحوم جمشید اسماعیل خانی (بازیگر)

سحر ولدبیگی (بازیگر) ---- نیما فلاح (بازیگر)

فریبرز عرب‌نیا (بازیگر) – سابق – عسل بدیعی (بازیگر)

افسانه بایگان (بازیگر) ---- مرتضی شایسته (تهیه‌کننده)

فرزانه کابلی (بازیگر) ---- هادی مرزبان (کارگردان)

امیر جعفری (بازیگر) ---- ریما رامین‌فر (فیلمنامه نویس)

خسرو شکیبایی (بازیگر) – سابق – تانیا جوهری (بازیگر)

رضا رشیدپور (مجری) ---- نغمه مهرپاک (مجری)

مهتاب کرامتی (بازیگر‌) – سابق – بابک ریاحی‌پور (گیتاریست)

حمیرا ریاضی (بازیگر) ---- علی اوسیوند (بازیگر)

گلشیفته فراهانی‌ (بازیگر) ---- امین مهدوی (عکاس)

هدیه تهرانی (بازیگر) – سابق – هومن به‌منش (دستیار فیلمبردار)

یغما گلروئی (ترانه‌سرا) ---- آزاده خواجه نصیر  (نقاش)

کاوه یغمایی (خواننده) ---- نیلوفر فرزند شاد (پیانیست)

مسعود کیمیایی (کارگردان) – سابق – فائقه آتشین (خواننده)

جمشید مشایخی (بازیگر) ---- گیتی رئوفی (آشنا به هنر موسیقی)

امید زندگانی‌ (بازیگر) – سابق – مینا لاکانی (بازیگر)

بهرام بیضایی (کارگردان) ---- مژده شمسایی (بازیگر)

علیرضا کنگرلو (مجری) ---- راحله امینیان (مجری)

علیرضا عصار (خواننده) ---- نسترن پاکباز (عکاس)

بهروز بقائی (بازیگر) – سابق – پرستو گلستانی (بازیگر)

ضمن آرزوی سعادت و خوشبختی برای تمامی زوج‌های جامعه هنری ایران امیدواریم از خواندن این فهرست به اندازه‌ی کافی سرگرم شده باشید!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:37  توسط سولماز نصیری  | 

فر زند چندم خانواده هستید ؟

فر زند  چندم  خانواده  هستید  ؟

آیا فکر می کنید اینکه فرزند چندم خانواده باشید، می تواند بر شکل گیری شخصیت شما تاثیر گذار باشد؟ این مقاله را با ما دنبال کنید تا به همه چیز در این رابطه پیببرید!

- تک فرزندان

نقاط مثبت: این افراد همان ها هستند که دنیا را متحول می کنند. افرادی تکلیف-گرا، مرتب و منظم، با وجدان و وظیفه شناس، و بسیار قابل اطمینان می باشند. آنها عاشق واقعیت، افکار و اندیشه ها، و جزئیات هستند. و از قبول مسئولیت های مختلف واهمه ای ندارند.

نقاط منفی: یکی از خصیصه های منفی این افراد سرسختی و خشونت شدید آنهاست. کمی کینه ای و پرتوقع هستند و معمولاً از قبول اشتباهاتشان سر باز میزنند.  به هیچ وجه انتقادپذیر نیستند. در برابر دیگران افرادی بسیار حساس و نفوذ پذیرند که احساساتشان خیلی زود جریحه دار می شود.   


-  فرزندان اول خانواده

نقاط مثبت:  آنها ذاتاً فرمانده به دنیا آمده اند. احتمالاً رئیس جمهورها، فضانوردان و مدیرعاملین همه فرزندان اول خانواده هستند. فکر می کنند که همیشه حق و اولویت در هر کاری با آنهاست. فرزندان اول به دو دسته تقسیم می شوند: پرورش دهندگان افراد مطیع یا متحول کنندگانی سلطه جو. هر دو یکسان هستند فقط از متدهای مختلفی استفاده می کنند. معمولاً فرزندان اول خانواده، افرادی ایرادگیر، مشکل پسند، و دقیق هستند و عاشق توجه به جزئیات مسائلند. افرادی وقت شناس، منظم، و با کفایتند که دوست دارند همه چیز به بهترین نحو انجام شود. از مسائل غافلگیر کننده نیز به هیچ وجه خوششان نمی آید.

نقاط منفی:  معمولاً این افراد کمی بداخلاق، ترشرو بی احساس به نظر می آیند. گه گاه به خاطر زورگویی و فشاری که بر سایرین می آورند، تهدید کننده و رعب آور هستند. چون فکر می کنند که همیشه حق با آنهاست و فقط خودشان همه چیز را می دانند، به دیگران اطمینان کمی دارند. ریاست مآب، ایرادگیر و نسبت به اشتباهات حساس و نکته سنج هستند.


-  فرزندان وسط خانواده

نقاط مثبت:  فرزندان وسطی، افرادی خانواده دوست هستند که دیگران از بودن با آنها لذت می برند. مهمترین نیاز آنها، آرام نگاه داشتن اقیانوس پرتلاطم زندگی است و شعار آنها "آرامش به هر قیمتی" است. اینها افرادی بسیار آرام و بی سر و صدا، شیرین و دوست داشتنی هستند و شنوندگان خوبی به شمار می روند. مهارت زیادی در حل مشکلات دارند چون همیشه هر دو جنبه ی یک مشکل را بررسی می کنند و دوست دارند همه را خوشحال کنند. همین مسئله باعث می شود که مشاوران و میانجیگران خوبی باشند.

نقاط منفی:  نسبت به فرزندان اول خانواده، احساس سلطه گری کمتری دارند، اما دوست دارند همه آنها را ستایش کرده و دوست بدارند—یا حداقل با آنها احساس شادی و خوشبختی کنند. از آنجا که سعی در راضی نگاه داشتن همه دارند، ممکن است به افرادی وابسته تبدیل شوند. نمی توانند خوب تصمیم بگیرند تا جایی که باعث رنجاندن دیگران می شود. همچنین برای شکست و اشتباهات دیگران، خود را سرزنش می کنند.


- فرزندان آخر خانواده

نقاط مثبت:  افرادی شاد و سرزنده اند که این شادی و سرخوشی را با خود همه جا می برند و دیگران را نیز از آن بهره مند می کنند. مهارت های مردمی آنها بسیار قوی است و عاشق این هستند که دیگران را با حرف ها و کارهایشان سرگرم کنند. هیچ کس برای آنها غریبه نیست و به سرعت با همه صمیمی می شوند. افرادی برونگرا هستند که از وجود دیگران انرژی می گیرند. از ریسک کردن واهمه ای ندارند.

نقاط منفی:  خیلی زود خسته می شوند. از طرد شدن واهمه داشته و افق توجهاتشان کوتاه است. افرادی خود گرا هستند. معمولاً به خاطر توقعات غیر واقعیشان از رابطه، که تصور می کنند در همه ی رابطه ها باید همیشه خوشی و خنده برقرار باشد، رابطه های زیادی را به فنا می دهند. اما نمی دانند که عمر چنین رابطه هایی بسیار کوتاه است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 12:53  توسط سولماز نصیری  | 

عدد عجیب

عدد ۱۴۲۸۵۷ را در نظر بگیرید این عدد را در اعدادِ ۲ ۳ ۴ ۵  ضرب کنید فکر می کنید حاصل ضرب آن چند می شود؟

 

پاسخ در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:8  توسط سولماز نصیری  | 

ريچارد وايزمن
روانشناس دانشگاه هارتفوردشاير

چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سايرين هميشه "بدشانس" هستند؟
مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد..
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سايرين از آن محروم می مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده ديگر "بدشانس" هستند؟
آگهی هايی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش های من شرکت کنند. نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.
برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوش شانس مرتبا با چنين فرصت هايی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.
با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت هايی است يا نه. به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست. به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده ايد 250 پوند پاداش خواهيد گرفت." اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود. با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت های غيرمنتظره را مختل می کند.
در نتيجه، آنها فرصت های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می دهند.
برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق يافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست می دهند.
آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از ديدن ساير فرصت های شغلی بازمی مانند.
افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بينند.
تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد می کنند...
اولا آنها در ايجاد و يافتن فرصت های مناسب مهارت دارند،
ثانيا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصميم های مثبت می گيرند.
ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است،
و رابعا نگرش انعطاف پذير آنها، بدبياری را به خوش اقبالی بدل می کند.
در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا می توان از اين اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد.
از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرين هايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود.
اين تمرين ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان دهند. يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند. نتايج حيرت انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهم تر از هر چيز خوش شانس تر هستند.
و بالاخره اين که من "عامل شانس" را کشف کردم.
چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند:
به غريزه باطنی خود گوش کنيد، چنين کاری اغلب نتيجه مثبت دارد.
با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شويد و عادات روزمره را ب***يد.
هر روز چند دقيقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنيد.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:8  توسط سولماز نصیری  | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 8:44  توسط سولماز نصیری  |